![]() |
![]() |
|
|
با دوستان رفتیم یه شهر دیگه . MATHLOCK BATH جاتون خالی!! از دست این انگلیسی های ندید بدید! یه تپه پیدا کرده بودن و روش تله کابین نصب کرده بودن وکلی هم بهش می نازیدن! نیومدن تله نمک ابرود ما رو ببینن که طفلی ها ! بعد از چهل دیقه ای پیاده روی سربالایی رسدیم به ( مثلا ) ارتفاعات و دوباره بساط رو علم کردیم و شدیم منظره. منظره عالی ٬ هوا عالی ٬ تووووپ جای همه خالییییییییییییییی شهرش هم که بامزه و نمکی! پر از موتور سیکلت و موتور سوارهای بامزه با مدل های جالب . یه رودخانه هم که زده بود وسط شهر . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/01/17ساعت 1:46 توسط مامان |
|
سال نو مبارک نورز تبریک ایشااا.. که سال خیلی خوبی داشته باشین! اینو واقعا از خدا میخوام. برای هم دوستان و آشنایانم میخوام.سالی پر از شادی ..موفقیت..سلامتی ... امسال خیلی قاطی پاتی بود واسه ما . مامان امیرعباس درس میخوند و امیرعباس هم یه نموره شاکی که چرا مامانش دیگه ۲۴ ساعت کنارش پلاس نیست و چرا یه کم عصبیه و ...بابای امیرعباس هم خیلی دیگه بیشتر شلوغ و ... اما مهم اینه که کنار همیم و هم رو دوست داریم و به آینده ای روشن امیدواریم٬ با توکل به خدای مهربون . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/30ساعت 11:11 توسط مامان |
|
|
هوا داره کم کم مثه ایران جونم بهاری میشه...
قرار شد که یه سفر تفریحی بریم تا بچه ها هم به قول معروف یه ذره بچرن و هوای تازه بخورن. خدا رو شکر روز آفتابی بود. قابلامه و تخمه و میوه و آجیل و... یه شهر کاملا انگلیسی و نااااااااااااز . خونه های قدیمی و کارت پستالی باماشین های آخرین مدل !و آخر شهر که حالت روستایی میشد٬ یه دریاچه ناز تر نشسته بود منتظر ما ! در حالیکه همه اومده بودن دوچرخه سواری یا نهایتا یه ابمیوه کنار ساحل بخورن.. ما زیرانداز رو انداختیم و شروع کردیم به خوردن و سر و صدا! وای که چه کر کر خنده ای بود. سفره و تخمه و قابلامه و قاشق و سس و میوه وآجیل و این انگلیسی ها هم که از این کارها بلد نیستن :دهنشون وا مونده بودکه اینا از کجا اومدن دیگه حالا ما نشستیم ٬ بچه ها هم دارن بازی میکنن ٬ ۲ تا غاز اومدن کنار ما بندگان خدا که یه غذایی گیرشون بیاد ٬ اینا هم اوفتادن رو این بیچاره ها ٬ که بگیریم و ببریم و بخوریم !!!ای آقا پدرت خوب ٬ مادرت خوب ٬ بی خیال شین! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/30ساعت 10:55 توسط مامان |
|
این آقای متشخص که انقدر با کلاس رو این مبل شیک نشستن یه وقت ها یه کارهای ... هم میکنن... کشوهای میز کامپیوتر واسشون پله میشه و میرن رو میز و بعد از اینکه یه پدری از کامپیوتر در آوردن و یه چند بار استند بای کردن و درش رو بازو بسته کردن و غیره.از میز تشریف میبرن رو کتابخانه و از اونجا هم رو تلوزیون . و ول کن هم نیستن و هرچند با که من مامان بی چاره میارمش پایین دوباره سه سوت اون بالاست. از رو مبل میرن رو میز رادیو و این رادیو هم که شده اسباب بازیه هر روز آقای مهندس از رو تخت دستشون رو میگیرن به دسته پنجره و میرن رو لبه پنجره خونه ها رو بازرسی میکنن کشوهای آشپزخونه هم که دیگه چون آقا ماشا... قدشون بلند شده٬ دیگه در امان نیستن بیرون هم که میریم ٬ از در و دیوار بالا میرن و دیگه نفس بنده بند میشه انقدر که دنبالش میدوم!! وای که تازگی ها علاقه خاصی به درست کردن سوپ دستمال کاغذی و کاغذ و اگه بیسکوییت و نون هم باشه که چه بهتر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/12/12ساعت 14:14 توسط مامان |
|
|
محرم تو ایران یه حال و هوای دیگه ای داره. البته گلمینا ( دوست شیعه پاکستانی من ) میگفت که اونا هم تو مسجد شیعه ها برنامه خوبی رو داشتن. اما نکته اینجاست که آدم با روضه و مصیبت به زبان انگلیسی و اردو حال نمیکنه ٬ نه؟!
خلاصه ٬ با هواپیمایی آذربایجان اومدیم تا در هزینه صرفه جویی کرده باشیم. و از اونجا که هیچ کس فکرش رو هم نمیکرد که ما به این زودی دوباره بریم ایران... ماهم نامردی نکرده و سرزده رفتیم . و چون نوبت قبلی خونه مامان اقدس بودیم... اینبار رفتیم خونه مامان معصوم . ساعت ۲ بعد از نیمه شب بود که رسیدیم. طفلک مامان اینا ٬ اولش فکر کردن که دارن خواب میبینن. واای که چقدر شیرین بود . بعد هم نوبت مامان اقدس اینا بود . انگار که بهترین هدیه دنیا رو بهشون داده باشی ! نفر بعدی عمه فافا بود . طفلک از دیدن تک برادر و تک برادر زاده اش نمیدونست بخنده یا اشک بریزه . سفر ۳ هفته ای ما به ایران خیلی کوتاه و در عین حال پر برکت بود . هم از برکات محرم استفاده کردیم و هم امیرعباس با بودن در کنار ادم هایی که دوسش دارن و بچه های همزبون ٬ کلی بزرگ شد . واقعا که بودن امیرعباس بین تعداد زیادی از ادم ها ٬ تاثیر بسیار بسیار زیادی تو یادگیریش داشت .و حالا که دوباره اینجا تنهاییم ٬ من واسه گل پسرم ناراحتم . سعی میکنم که بیشتر باهاش باشم و با هم بازی کنیم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/11/02ساعت 12:18 توسط مامان |
|
|
مرکز مادران و کودکان
هفته ای ۲ روز میشه که نی نی ها با مامان هاشون برن اونجا و با بچه های دیگه خوش باشن و از اسباب بازی های گرون و حرفه ایه این مرکز استفاده کنن. چند هفته ای میشه که میریم.اما همچنان امیرعباس دوست داره که خیلی نزدیک به من بشینه و خیلی هم با بچه های دیگه نمیره/ منم که... اصولا دوست دارم که با بقیه مامان ها دوست بشم، ولی اکثرا سنی هستن و یه بار هم شنیدم که داشتن پشت سر شیعه ها بد میگفتن. تیپ و قیافه خوبی هم ندارن و ادم رو جذب نمیکنن. شاید واسه همینه که از ۲ روز هفته ، معمولا فقط یک روزش رو میریم. ولی همون هم خوبه واسه گل پسر!حتما کم کم یاد میگیره که چه طور با بقیه بازی کنه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/26ساعت 19:20 توسط مامان |
|
بعد از مدت ها که مغازه ها رو میگشتم ٬ بالاخره پیداش کردم : یه کفش سبک ٬ راحت ٬ با قیمت مناسب ٬ و رنگی که بشه با اکثر لباس ها ست کرد. از کجا ؟ MOTHER CARE خدائیش کلی حال کردم. قدیمی ها میگن چی... آب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم! حالا به زور پسره رو نشوندم که پاش کنم.ماشاا.. وا نمیسه که ! بچم همیشه کلی کار داره واسه انجام دادن . اون بکش و من بکش ... بالاخره رفت تو پاش( خودمونیم ها ٬ این کفش پوشوندن به بچه هم واسه خودش پروژه ایه !! ) اول که میترسید بچم پاشه ! تو دلم گفتم : ایول!! تا یه چند وقتی میشه واسه جلوگیری از خرابکاری ٬ کفش پاش کرد که نتونه راه بره ... هنوز تو کف نقشه ام بودم که دیدم تلو تلو خوران داره میره سمت میز غذاخوری که کتابم رو بر داره ! به خودم گفتم : بی خیال !! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/23ساعت 12:43 توسط مامان |
|
|
صبح٬ همچین که چشممون رو وا میکنیم...
این مامانه بالا سرمونه و ... اگه بد اخلاق باشیم که یه قلوپ ممه خورده ٬ نخورده٬ شروع میکنیم به نق و نوق و الی آخر. اما اگه روی خوش نشون بدیم که دیگه بیا و درستش کن... سگ و گربه و جوجو و میمون و شیر و پلنگ و خلاصه٬ همه جمع میشن و واسه ما صدا در میارن که مثلا ما هم تکرار رو بریم تو کارش! ای آقا ... بی خیال ... آخه این بچه بازی ها چیه! حالا بیا : جوجو |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/23ساعت 12:27 توسط مامان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
امیرعباس ما,22 سپتامبر 2007 به دنیا اومد. 31 شهریور 1386.ساعت 23:54 دقیقه.
از کسی شنیدم که گفت: وقتی دو نقر عاشق هم میشن, خدا بهشون بچه جایزه میده! |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|