![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/27ساعت 3:15 توسط مامان |
|
خداییش میگم ها !! مامان بودن خیلی صبر و حوصله میخواد ! حسابش رو بکنین ... باید به این فنقلی ها میدون بدین که خودشون یاد بگیرن غذا بخورن . و هر بار که این کار بزرگ رو انجام میدیدن با صحنه بالا روبرو میشین . خیلی با حالی میخواد... باید بعد از چیز خوردن عسل آقا ٬ حموم ببرینش و کل لباس رو هم بشورین که لک نمونه روش . زیر انداز رو هم که نگو ! البته انقدر این عسله ذوق میکنه که آدم میگه بی خیال این همه زحمت . و این قضیه هر روز تکرار میشه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 17:57 توسط مامان |
|
مامانی خیلی روزها ... منو میذاره تو کالسکه و ۲ تایی و شاید هم با زن عمو ٬ ۳ تایی میریم گردش. هوا خوب باشه بدون کاور و بد باشه زیر کاور ! اکثرانش هم که یه جوری تنظیم میشه که من بعد از نهایتا یه ربع ٬ خوابم ببره . اما همونش هم صفا داره . هوا توووووپ ! درسته که سرده٬ اما خوبه و تمیز ! مامان میگه که خوب باید نفس بکشم٬ چون واسم خوبه ٬ و حداکثر استفاده رو بکنم ٬ چون ۲ سال دیگه که برگردیم ایران ٬ باهاس تو تهران فقط دوووود بکشیم ! خلاصه ! از اون جایی که ما یه چیزهاییمون به مامان بزرگمون رفته... دوست هم نداریم که جوراب و کفش و غیره داشته باشیم . لذا ٬ بعد از خارج شدن از منزل و تو یه فرصت مناسب که مامان خان ما رو نپّان... کفشه و در میاریم و پا رو میذاریم رو دسته کالسکه و لم داده و ... آآآخ که چه خوابش میچسبه !البت یه وقت ها هم دیگه از دستمون در میره و تو تکون های راه ٬ همون جوری با کفش میریم تو خوااااااااااااااب . حالا این انگلیسی ها رو بگو !! همین جور ندید بدید ها ... خیره میشن به آدم ! ۲ تاشون میخندن و ۲ تاشون ابرو میندازن بالا ! خب بابا جان! اینجوری راحت ترم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 15:57 توسط مامان |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 15:36 توسط مامان |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/08ساعت 15:13 توسط مامان |
|
|
امیرعباس من خیلی صبوره! آآخه من وقتی نی نی تو دلی بود هر روز واسش سوره والعصر میخوندم . اما ۳ روزی هست که به خاطر دندونش خیلی ناراحتی میکنه ! یکیش که کامل اومده بیرون و اون یکیش هم پوستش به نازکی برگ گل شده و همین روزهاس که سلام کنه ! کاش زودتر در بیاد و پسرکم راحت بشه ! الهی مامان واست بمیره که انقدر اذیتی ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/02ساعت 3:14 توسط مامان |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/30ساعت 21:0 توسط مامان |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/02/27ساعت 4:26 توسط مامان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امیرعباس ما,22 سپتامبر 2007 به دنیا اومد. 31 شهریور 1386.ساعت 23:54 دقیقه.
از کسی شنیدم که گفت: وقتی دو نقر عاشق هم میشن, خدا بهشون بچه جایزه میده! |
| پیوندهای روزانه |
|
خیریه حضرت مریم(س) مادران تابستونی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|